میتوان همچون عروسکهای بود ... با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید ... میتوان در جعبه ای ماهوت ... با تنی انباشته از کاه ... سالها در لابلای تو و پولک خفت ... میتوان با هر فشار هرزه ی دستی ... بی سبب فریاد کرد و گفت: «آه! من بسیار خوشبختم!» ... فروغ فرخزاد
 
منوی اصلی


نوشته های خوب من


آرشیو


دوستان من


آمار
بازديد :
آمار وبلاگ :
 
  

به دلایل تقریبا نامشخصی در این وبلاگ تخته میشود! شاید در دو - سه – چهار سال آینده مجددا تصمیم بر نوشتن گرفتم و برگشتم. اما در حال حاضر دیگر کفایت میکند.

از دوستان تقاضا میشود که از طریق هیچ کدام از راههای ارتباطی از جمله کامنت، ایمیل، یاهو مسنجر و sms و ... مطلقا تلاش بر دلیل یابی و بدتر از آن، زدن مخ من برای بازگشت نکنند.

ضمنا دوستان عزیزی که بیشتر از همه برای نوشتن دوباره ی من در این مدت اصرار کردند یادشان باشد که کمتر از همه به اینجا سر زدند. البته بیشتر از آنکه دلگیرم کنند متعجبم کردند!

سلامت و سربلند باشد.

از همراهی و همکاری شما متشکرم.

ارادتمند

رایا


چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥ , ٩:٥٤ ‎ب.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 قانون سوم نيوتن
چند وقتیه رفتم تو نخ این قانون عمل و عکس العمل دوستمون نیوتن. کلا قانون جالبیه! اما چیزی که من الان تو ذهنمه یه عمله! با عکس العمل های فوق العاده متنوع! من چندتا شو که دیدم و  به نظرم بامزه بوده میگم. بقیه شو شما بگید.
 
 
عمل:
یه سوسک بدبخت مفلک از همه جا بیخبری، دست بر قضا، ناغافل راهشو گم میکنه و از شانس بدش سر از خونه ی آدمیزاد دو پا در میاره!!! (الله اکبر! چه جسارتا!)
 
 
عکس العمل ها:
 
اول از همه از خودم شروع میکنم:
اصولا اگه نزدیکم نباشه و مطمئن باشم تو اتاقم(تنها مکان حساس واسه من) نمیره، کاری به کارش ندارم. اما اگه یهو (تاکید میکنم یهو) در محدوده ی نیم متری م سرو کله ش پیدا شه معمولا لحظه اول ناخودآگاه یه جیغ کوتاه میکشم. اما سریعا سعی میکنم به خودم مسلط باشم و همونطور که گفتم اگه تو دست و پام نباشه و تو اتاقم نره، بی خیال میشم. اما اگه ناچار بشم!! بعد از کشیدن یه نفس عمیق سعی میکنم دمپایی رو روش بذارم (در حد اینکه فرار نکنه). بعد هم اصولا از اینکه موجب مرگ یکی از مخلوقات خدا شدم، عذاب وجدان میگیرم و از درگاه خداوند متعال طلب آمرزش و مغفرت میکنم.
 
خواهرم:
یه جیییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ بنفش میکشه. سرخ میشه. سفید میشه. دوباره جییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغ میکشه و مجددا سرخ و سفید میشه. به دورترین و بلندترین نقطه ممکن پناه میبره. فریاد میزنه و از هر کسی (تا حد امکان غیر از شوهرش) که اون اطراف باشه کمک میطلبه و امر میکنه که اون موجود پلید و موذی و نامرد و بی وجدان و پست فطرت و خراب کار و ویرانگر رو نابود کنه. پس از برطرف شدن خطر و قصاص مجرم خرابکار تا مشاهده ی جنازه اون مرحوم (اون هم با رعایت فاصله ی حداقل دو متر از اون جانی خطرناک) آروم نمیگیره. پس از صدور گواهی مرگ، منتظر ناپدید شدن جنازه هم میمونه. اون وقته که از جان پناه خودش خارج میشه.
 
شوهر خواهرم:
عمرا سوسک نمیکشه! معتقد که اونم یکی از مخلوقات خداست و حق زندگی داره. حالا اینکه مردم ازش میترسن مشکل خودشونه و به اون موجود مظلوم و بیگناه ربطی نداره. اگه بدونه که تو خونه یا ماشینش یه سوسک هست سعی میکنه که با احترام ازشون بخواد که محل رو (قبل از رسیدن همسر محترمش) ترک کنن و در غیر این صورت باهاشون همزیستی مسالمت آمیزی خواهد داشت. فقط در صورتی که با جیغ ها و فریاد ها و گریه ها و تهدید های خانومش (یعنی خواهر بنده) روبرو بشه... تازه اونم نمیدونم آخرش بکشه سوسک رو یا نه...!!
 
مامانم:
قول مساعدت میده. یعنی میگه باشه الان میام. اما اگه بهش گیر ندی و التماسش نکنی عمرا نمیاد. تازه وقتی هم که بیاد یه ذره سم میزنه و میگه الان خودش میمیره!
 
بابام:
احساس گروه امداد و آتش نشانی و پلیس 110 رو یکجا تو خودش حس  میکنه. آژیرکشان و با هیجان تمام در صحنه حاضر میشه. سوسک رو ناکار میکنه. جسدش رو نشون خواهرم میده و بعد نابودش میکنه! نمونه ی یک انسان متعهد و حاضر به خدمت به خلق!! (البته اوایل با جسد سوسک اطرافیان رو میترسوند. اما تازگی ها یک پدر نمونه شده)
 
(اینا خانواده ی شوهر خواهرم هستن)
خواهر:
دمپایی رو میگیره تو دستش و تا حد امکان بالا میبره. کمین میکنه و در حالی که با همه حرص داره به اون موجود جانی نگاه میکنه. تمام کینه ها و نفرت های سالیان سال که در وجودش جمع شده رو به خاطر میاره و در یک فرصت مناسب، دمپایی رو آنچنان توی سر اون بدبخت میکوبه که چیزی جز لواشک سوسک باقی نمیمونه!
 
پدر:
در برابر جیغ بنفش خواهرم، فرش رو بلند میکنه. سوسک میره زیر فرش. فرش رو میندازه و انگار که موفق شده بزرگترین معضل اجتماعی رو از ساده ترین راه، حل کنه، لبخند میزه و میگه «تموم شد! رفت زیر فرش!!!!!»
 
مادر:
پسرشو صدا نمیکنه! سلاحش از همه بزرگتر و پیشرفته تره! دمپایی دیگه قدیمی شده. با جارو برقی به سوژه نزدیک میشه و تو یه لحظه ی باورنکردنی، تحت فرمان اون، لوله جاروبرقی سوسک رو میبلعه. اون وقت تندی حشره کش رو برمیداره و میزنه توی لوله جاروبرقی. حالا نزن، کی بزن. بعدشم یه پارچه میذاره سر لوله! الهی بمیرم خود مولکول اکسیژن هم که باشه، خفه میشه با این وضع!!
 
 
حالا 2 تا سوال دارم:
1-      عکس العمل کدوم اینا از همه جالب تر بود براتون؟
2-      عکس العمل خودتون چیه؟

هيتلر: همه ی دنيا از من ميترسند٬ من از زنم و زنم از سوسک!!!


دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥ , ٧:۳٦ ‎ب.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 گم گشته ام؛ کجا؟ ... نديده ای مرا؟ (۳)

صدای خنده مامان. لبخند مهربان بابا. اصرار مرد فروشنده. برق نگین انگشتر طلا. بساط دستفروش بیرون مغازه. دستفروش دیگر داخل کوچه فرعی. حیوانهای عروسکی ناز و پشمالو. یک کوچه فرعی دیگر و یک دستفروش دیگر.

وای! مامان و بابا!

کوچه های باریک و پیچ در پیچ. سردرگمی. ترس. رفتن داخل این کوچه. برگشتن  از آن یکی. صورت خیس. چشمهای بارانی. تالاپ تالاپ یک قلب کوچک.

       -          چی شده کوچولو؟

دویدن. ترس. ترس. ترس...

خیابان اصلی. ماشینها. چراغ راهنما. پلیس. چشمهای قرمز.

      -          آقای پلیس، من ... من... گم شدم.

ترکیدن بغض. هق هق گریه.

      -          وای. گریه نداره که خانوم کوچولوی خوشگل. من مامان باباتو پیدا میکنم.

      -          اگه پیدا نشن چی؟ اگه منو یادشون بره؟ اگه یه بچه ی دیگه به دنیا بیارن جای من و دیگه نیان دنبال من، من چی کار کنم؟

قاه قاه خنده پلیس. هق هق گریه من!

لحن مهربان پلیس. حرفهای کودکانه اش. سوالهایش از من. رفتن داخل  کوچه پس کوچه ها. مغازه ها. مغازه طلا فروشی. مامان بابای هراسان...

آغوش گرم مامان. نوازشهای دلپذیر بابا...

 

*   *   *

دیدم آنقدر تار شده که دیگر مجال رانندگی نمیدهد. فرمان را میگیرم سمت راست خیابان و توقف میکنم. لحظه ای چشم میدوزم به انتهای نامعلوم این جاده غریب.

لرزش چانه ام امان نمیدهد. نفسم پشت چیزی به اسم بغض  گیر میکند و بالا نمی آید. سرم را میگذارم روی دستان لرزانم که روی فرمان در هم گره خورده اند و بغضم را رها میکنم تا با همه توان بترکد.

راه اشکها از کوچه ی باریک فرعی تبدیل به خیابان اصلی و بعد بزرگراه میشود و تمام صورتم را میپوشاند.

صدای رها شدن غم هایم آن قدر زیاد است که ماشین را میلرزاند اما حتی از پنجره های بسته آن نیز عبور نمیکند.

یکهو کسی به پنجره ضربه میزند. سرم را بلند میکنم.

پلیس! پلیس است...

دستش به سمت تابلوی دایره شکل آبی و قرمزی اشاره میکند که هر چه فکر میکنم مفهومش را به خاطر نمی آورم.

و چشمهایش هنوز روی خیابان است.

پلیس! پلیس است... احساس میکنم چقدر به او نیاز دارم . احساس میکنم او همان کسی است که می تواند کمکم کند.

شیشه را که پایین میکشم چشمهایش را به سمت من میچرخاند. ابروهایش در هم گره خورده. انگار میخواهد چیزی بگوید که یکهو چشمهایش روی چشمهای سرخ و متورم من خشک میشود. ابروهایش باز میشود و چند لحظه هیچ چیز نمیگوید.

-          خانم، حالتان خوب نیست؟ کمکی از دست من بر می آید؟

-          آقای پلیس، من... من گم شدم.

ابروهایش بالا میرود «فقط برای همین اینطوری گریه میکنید؟»

حرفش توی ذوقم میزند. چانه ام باز میلرزد. گوشه لبم تا حد ممکن پایین میرود. سرم را تکان میدهم و میگویم «فکر میکنید موضوع مهمی نیست؟ من، خانه ام را، کوچه ام را، شهرم را گم کرده ام. من...»

دوباره اشکهایم سرازیر میشود.

پلیس سرش را به طرفین تکان میدهد و چند بار چشمهایش را باز و بسته میکند. انگار باورش نمیشود دختر جوانی گم شود و بر غربتش های های بگرید.

-          شما... حافظه تان را از دست داده اید؟ یعنی، منظورم این است که م...

-          نه نه! موضوع این نیست. هوش و حواسم سرجایش است. همه چیز را به خاطر دارم. میدانم نامم چیست. میدانم  دانشجو هستم. در دانشگاه شهید بهشتی مهندسی کامپیوتر میخوانم. شنبه ها و سه شنبه ساعت 5/7 صبح کلاس دارم و یکشنبه ها و چهارشنبه ها ساعت 10:45 . ساعت 6 صبح سختم است بیدار شوم، اغلب دیر بیدار میشوم، بعد  هم میخوریم به ترافیک، بعد هم استاد غر میزند که چرا دیر کردی؟ اما استاد یکشنبه ها و چهارشنبه ها یک خانم است، غر نمیزند. معمولا تاخیر نمیکنم اما وقتی دیر بیایم لبخند میزند. حتی یک بار که خیلی دیر رفتم هم لبخند زد. بعد من نشستم ردیف اول و از اول تا آخر کلاس گریه کردم. هیچ کس ردیف اول نبود برای همین فقط استاد فهمید. اما باز هم فقط لبخند زد... آقای پلیس من چیزی را فراموش نکرده  ام، فقط، فقط گم شده ام. شهر من اینجا نیست! خواهش میکنم کمکم کنید

پلیس نگاهم میکند، به همان تلخی که عاقلی در چشمان دیوانه ای خیره میشود و من نگاهش میکنم به همان گستاخی که دیوانه ای همه ی عاقلان را احمق میپندارد «من چه کمکی میتوانم بکنم؟»

-          زمانی که بچه بودم، یکبار پدر و مادرم را گم کردم. رفتم پیش پلیس. او  پدر و مادرم را پیدا کرد. حالا خانه ام، خیابانم، شهرم... خودم را گم کرده ام...

آب دهانش را به سختی فرو میدهد «ام م م... خب... شما اهل چه شهری هستید؟»

دوباره بغضم میترکد و صورتم را میان دستهایم پنهان میکنم «نمیدانم ... نمیدانم»

چند لحظه بعد سعی میکنم (فقط سعی میکنم) آرام باشم. برمیگردم به سمت پنجره باز.

پلیس هنوز همان جا ایستاده و نگاهم میکند. گیج شده و چشمهایش تا حد ممکن گشاد شده.

-          هیچ چیز از شهرت، از محل زندگی ات نمیگویی! فقط داری گریه میکنی! اینطوری که نمی توانم کمکت کنم. از محل زندگی ات بگو. اصلا چه جوری از اینجا سر در آوردی؟

نفس عمیقی میکشم و میگویم «نمیدانم! چند وقت است که احساس غربت میکنم. چند وقت است که همه چیز و همه کس برایم غریبه شده اما دیشب بود که مطمئن شدم واقعا گم شدم! گول خوردم! فهمیدم اینجا شهر من نیست! فهمیدم... از صبح... از صبح تمام خیابانها را گشتم. همه غریبه بودند. حتی یک نفر آشنا ندیدم. حتی...» اشکهایم دوباره از گوشه چشمم سرازیر میشود  اما من دامه میدهم «شهر من اینحا نبود. یک جایی بود پر از آدمهای آشنای مهربان. که هر کدام قلبی داشتند که از 60 بار در دقیقه، 59 بار برای دیگران می تپید! بادهای پاییزی اش سرد بود، اما گزنده نبود. آفتاب تابستانش داغ بود، اما آدم را نمیسوزاند...»

یک دفعه مکث میکنم و حیرت زده در چشمان مرد پلیس، ثابت میمانم. یادم می آید که در شهر من پلیس ها قهرمان هایی افسانه ای بودند که با یک دستشان هزاران ماشین را  نگه میداشتند و با دست دیگرشان اشکهای دخترک گریانی را که گم شده بود پاک میکردند و همه گم شده ها را به مقصد میرساندند، اما در این شهر... در این شهر حتی پلیس هایش هم...

خیره در چشمان پلیس میفهمم نه تنها خبری از قهرمان افسانه ای من نیست، بلکه فقط و فقط مرد جوانی را میبینم که به راه اشک من که از چشمهایم حرکت کرده و سیاهی ریمل را روی تمام صورتم پخش کرده خیره شده و دارد از هم صحبتی با دختر جوان –ظاهرا-  لایعقلی همچون من لذت میبرد.

سرم تیر میکشد. چشمهایم سیاهی میرود. چانه ام دوباره شروع میکند به لرزیدن و گلویم از فشار یک بغض بزرگ درد میگیرد.

سعی میکنم ادای آدمهای –به ظاهر- عاقل را در بیاورم «فراموشش کنید آقا. فکر میکنم کمی دیوانه شده ام. ببخشید که جلوی تابلوی توقف ممنوع پارک کردم. همین حالا حرکت میکنم.»

آنوقت قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید شیشه را بالا میکشم. پایم را میگذارم روی گاز تا از آن غریبه دور شوم.

بغضم دوباره می ترکد و شروع میکنم بلند بلند گریه کردن. دیدم هر لحظه تارتر میشود. سرم گیج میرود و چشمهایم سیاهی.

پایم را بیشتر روی پدال گاز می فشارم و فقط امیدوارم که بتوانم عاقبت شهرم را پیدا کنم، چه قبل از اینکه همه جا سیاه شود، چه بعد از آن...


یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥ , ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 طلايی ترين روياهای يک قاصدک

هزاران هزار قاصدک لبه بام خانه ای جمع شده بودند. سوگواری برای قاصدک غمگینی که آنقدر بر سرنوشتش گریست تا جان داد بهانه ای بیش نبود. گویی همگی یکباره به یاد رویاهایشان افتاده بودند. گوهی همگی یکباره از مسیر آفرینش به ستوه آمده بودند. میخواستند از درگاه عدالت، دادخواهی کنند که چرا اینجا؟ اینطوری؟ بااین شکل و شمایل؟ با این وظیفه؟
یکی دلش هوای ثروت کرده بود، یکی قدرت، یکی جایی برای زندگی، یکی عشق، یکی دوست... و همگی هوای خوشبختی در سر داشتند! خوشبختی ای که با قاصدک بودن هرگز به آن نمیرسیدند.
-          باید شکایت کنیم
-          این وضع دیگر قابل تحمل نیست
-          همیشه باید از این شهر به آن شهر بروم، همیشه باید به فکر پیغامهای دیگران باشم. میخواهم خانه ای برای زیستن داشته باشم و کسی برای عشق ورزیدن.
-          یادم می آید چقدر چیزها بوده که همیشه آرزوی داشتنشان را داشته ام. میخواهم بروم و آن چیزها را به دست آورم
-          مرگ قاصدک غمگین باید شروع یک انقلاب باشد! چرا ما باید قاصدان روی زمین باشیم؟ چرا بلبل نباشینم؟ یا طاووس؟
قاصدک کوچکی در گوشه ای یواشکی خندید. چند نفری از اطرافیانش برگشتند و با تعجب نگاهش کردند.
-          شما دیوانه اید
تعجب تبدیل به خشم شد.
-          من هیچ اعتراضی ندارم
آنوقت قبل از آنکه کسی چیزی بگوید، پرکشید. سوار بر باد شد و به سمت آسمان رفت.
-          دیر کردی
باد گفت.
-          باید زودتر می آمدم. حق با توست
-          آن پایین چه خبر بود؟ حرف از مرگ آن قاصدک غمگین بود؟ باد جنوب برایم تعریف کرد که ...
-          چند روز است همه از او حرف میزنند. سالیان سال قاصدک ها صبها سوار بر باد پیغام رسانی کرده اند و شبها گوشه ای به خواب رفته اند. حالا یکدفعه  یادشان افتاده که خوشبختی را یکجایی میان این شب وروزها گم کرده اند . تصمیم گرفته اند از قاصدک بودند استعفا بدهند بلکه خوشبختی را پیدا کنند
-          شاید هم پیدا کردند. وقتی سالیان سال با قاصدک بودن خوشبختی را حس نکردند...!
-          پیدا نمیکنند... از آن طرف برو. سراغ یک دختر کوچولو با موهای دم اسبی میرویم.
باد به آن طرفی که قاصدک گفته بود چرخید «چرا پیدا نمیکنند؟»
-          به آنها فرصت قاصدک بودن داده شد. فرصتی که شاید بلبل یا طاووس آرزویش را داشته باشند. اما آنها خوشبختی را کالای دور از دسترسی دانستند که «اینجا» یافت نمیشود. هر کجای دیگر هم بروند باز هم میگویید خوشبختی «اینجا» یافت نمیشود! من میدانم!
-          چه چیز را؟
-          اینکه خوشبختی فقط و فقط «اینجا» یافت میشود! همین جایی که الان هستند. اگر «اینجا» پیدایش نکنند، هیچ کجای دیگر هم پیدایش نخواهند کرد.
-          تو پیدایش کردی؟
قاصدک چرخی زد «من خوشبختم»
-          خوشبختی تو چیست؟ این آوارگی؟ این بی کسی؟
-          خوشبختی برای من یعنی آزادی، سبکی، پرواز! یعنی دیدن شهر ها، آدم ها. یعنی نشاندن لبخند روی یک لب! یعنی رساندن یک پیغام به دختر کوچولویی با موهای دم اسبی تا نگرانی از نگاه معصومش پاک شود! یعنی متحقق کردن یک آرزو و نظاره گر شادی یک آدم بودن... یعنی پیدا کردن کس در اوج بی کسی، یعنی عاشق شدن، لبریز شدن بدون استعفا دادن از قاصدک بودن.
-          چطور میتوانی عاشق شوی وقتی لحظه ای ماندن برایت جایز نیست؟ وقتی تمام زندگی ات در رفتن خلاصه میشود. از یک شهر به شهری دیگر.
-          روزی که لباس قاصدک را به تنم پوشاندند همه وسایل خوشبختی را هم برایم فراهم کردند. حتی عشق را! تنها وظیفه ام آن است که راه را به درستی طی کنم و نشانه ها را جدی بگیرم.
قاصدک چرخی زد و بلند بلند خندید «من، یگانه قاصد کوچک روی زمین، با وجود همه ی رفتن هایم، عشقی ماندنی را تجربه کردم. و خوشبختم چون قاصدکم... و اگر قاصدک نبودم هرگز این همه خوشبخت نبودم»
باد پرسید «عشق را چگونه تجربه کردی؟»
قاصدک خندید «به وقتش میگویم ، حالا باید برویم. میتوانی سرعت را بیشتر کنی؟»
باد سرعت گرفت. قاصدک در آغوش امن باد آرمید.
قاصدک عاشق باد شده بود.

شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥ , ۱:۳٢ ‎ق.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 روياهای قاصدک

قاصدک کوچولو یکدفعه توقف کرد و تن خسته اش را تکیه داد لبه بام یک خانه.

باد هوهویی کرد «پس چرا ایستادی؟ باید برویم دارد دیر میشود. هزاران هزار پیغام داری که باید آنها را به صاحبانشان برسانی»

قاصدک گفت: «دیگر نمیرسانم»

باد تعجب کرد «برای چه؟»

قاصدک گفت «برای اینکه خسته شدم. پس پیغام های خودم به کسانم چه؟ پس آرزوهای خودم چه؟»

باد گفت: «اما نام تو رویت است. تو یگانه قاصد کوچک زمینی! وظیفه ی تو اینجا رساندن پیغام ها و برآورده کردن آرزوهاست»

قاصدک گفت: «پس رویای خودم چه؟»

باد پرسید: «رویای تو چیست؟»

قاصدک سکوت کرد.

باد تکرار کرد «رویای تو چیست؟»

و قاصدک آن قدر گریست تا جان داد...


یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥ , ۳:۱۱ ‎ب.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 عمر همين بود!
پيش خدمت دو منويي را كه دستش بود با احترام تعارف كرد. هركدام يكي را گرفتند. پسر جوان براي خالي نبودن عريضه منو را باز كرد. نيم نگاهي به آن انداخت. بعد بست و به سمت پيش خدمت گرفت «يه قهوه، لطفا» رو به دختر گفت: «تو ام قهوه ميخواي؟ ... با كيك!»
دختر داشت با چشمان مشتاق نامهاي داخل منو را يكي يكي زير لب ميخواند. بدون اينكه سرش را بالا بياورد، لب ها و بيني اش را چين داد و گفت: «اه! نه!» نه را كشدار گفت. انگار كه موضوع واضحي باشد «قهوه چيه آدم حالش بهم ميخوره. من... من...» با هيجان و چشمهاي گشاد شده چند نام آخر را خواند و بعد يكهو گفت «آقاي گارسون! آناناس گلاسه چه شكليه؟» تا مرد پيشخدمت دهانش را باز كرد. منو را با شدت بست و نفس عميقي كشيد. چشمهايش را بست و انگار موضوع اسرار آميزي در ميان باشد گفت:‌ «واي! نگيد! ‌بذاريد سورپريز باشه.»
پيش خدمت ابروهايش را بالا داد. پسر دستش را زد روي ميز و يکدفعه تكيه داد به پشتي صندلي و بلند بلند خنديد.
دختر چشمهايش را باز كرد. نگاهش به پسر، منو را گرفت سمت پيش خدمت، يك لبخند به پهناي صورتش زد و گفت: «به نظر تو هيجان انگيز نيست؟» شاخه گل مريم را از داخل گلدان برداشت و به سمت بيني اش برد «به نظر تو آناناس هاشون واقعيه يا از اين كنسرواس؟» چشمهايش را بست و عطر گل مريم را با همه وجود به داخل ريه هايش كشيد «فوق العاده س!»
پسر دستش را آورد جلو. شاخه گل را از دست دختر گرفت. چشمهايش بخاطر لبخندي كه روي لبهايش بود، ريز شده بودند. گل را برگرداند داخل گلدان بلوري «گارسون معمولا به اونايي ميگن كه تو رستورانن خانوم خانوما، نه به اينا»
دختر دوباره گل را از داخل گلدان برداشت. نگاهش داشت گلبرگهاي سفيد را كنكاش ميكرد «چه فرقي ميكنه؟ چه گارسون، چه آقا، چه مستر! نگاه كن اين گلا چقد بي نظيرن!» پسر، عوض گل رستوران داشت به گل خودش نگاه ميكرد. به آن پوست مهتابي رنگ با چشمهاي عسلي دوست داشتني. فرق كج و روسري حرير آبي آسماني كه با دقت زير گلو گره خورده بود «همه گلبرگاش شكل همه ن ، همشونم سفيدن»
گل را انداخت توي گلدان و گفت: «حسام! ميخوام دسته گل عروسيمون همه ش گل مريم باشه، چطوره؟»
-          گل مريم؟
دختر گلدان را از وسط ميز كمي هل داد سمت چپ. آرنج هايش را گذاشت روي ميز. انگشتهايش را در  هم گره كرد و گذاشت زير چانه اش: «ولش كن... داشتيم در مورد خونه مون حرف ميزديم. بقيه شو بگو.»
حسام بي صدا خنديد: «تو بگو! تو قشنگ تر ميگي ... دوست داري چه شكلي باشه؟»
چشمهايش را تنگ كرد: «من... من... دوست دارم... وااااااااي خداي من! بستني!» پيش خدمت سيني حاوي قهوه و آناناس گلاسه را روي ميز گذاشته بود. قهوه را گذاشت جلوي حسام. دختر خودش دو دستي آناناس گلاسه اش ر ا از توي سيني برداشت. بلافاصله قاشقش را فرو برد داخل مايع دور بستني و بعد به سمت دهانش برد. چشمهايش را بست. لبهايش را غنچه كرد. قاشق را چسباند به لبهايش . محتواي قاشق را فرو برد «حسام! آب آناناسه! نميدوني چقدر شيرين و خوشمزه ست» چشمهايش را باز كرد. حسام مشتش را گذاشته بود زير گونه اش. خيره شده بود به دختر. چشمهايش برق ميزد.
دختر چشمهايش را گشاد كرد «باور نميكني؟» آناناس گلاسه اش را گرفت سمتش «بيا! بيا خودت امتحان كن» حسام خنده اش گرفت. دختر دستش را برد جلوتر. خواست بگذاردش كنار فنجان قهوه. دستش خورد به قاشق داخل نعلبكي. قاشق افتاد زمين.
-          اي واي! ببخشيد.
رفت زير ميز.  حسام داشت ميگفت «نميخواد. نميخواد. ولش كن»
اما دختر سرش را برده بود زير ميز. دستش را به طرف قاشق دراز كرد. دستش نميرسيد. به ميز بغلي نگاه كرد.
چهار تا پا. دو تا دختر. هر دو كتوني به پا داشتند با شلوار لي. آنكه شلوار لي روشنتري پوشيده بود پاها را در هم گره كرده بود و تكيه شان داده بود به پايه هاي ميز. مانتوي كرم رنگ به تن داشت و شال سفيدش يك دور، دور گردنش چرخيده بود. دستهايش روي صورتش را پوشانده بود و بي صدا گريه ميكرد.
دوستش دستمالي از جعبه دستمال كاغذي برداشت و سمت دختر گرفت.
-          دستمال!
دستمال را گرفت و روي چشمهايش گذاشت «همه چي تموم شد گلناز، همه چي! به همين سادگي! كي باور ميكرد؟»
-          تو كه منو دق مرگ كردي دختر! آخه چي شد؟ يهو! تو كه ميگفتي همه چي جوره!
گلناز گره روسري اش را سفت كرد. دستش را در هوا تكان داد «يهو زنگي ميزني با گريه ميگي پاشو همين الان بيا فلان جا! تو آخرش منو خل ميكني با اين كارات»
دختر انگار داغ دلش تازه شده باشد. بغضش تركيد و دوباره اشكهاش جاري شدند «يهو نيست! الان يه هفته ست»
گلناز دستپاچه شد. داشت بلند بلند گريه ميكرد. دستهايش را دور بازوهايش كه ميلرزيدند حلقه كرد و آرام نازش كرد «پس آخه تو اين يه هفته چرا هيچي نگفتي گلم؟» گلناز سعي ميكرد به آدمهايي كه داخل كافي شاپ بهشان خيره شدند توجهي نكند.
سرش را از سينه گلناز بلند كرد. چشمهاي عسلي اش قرمز قرمز شده بودند. لبهايش بدجوري ميلرزيدند. دستمال، توي دست راستش بود و اشكها را يكي يكي از گوشه چشمش پاك ميكرد و با دست چپش حرفهايش را نشان ميداد «اصلا باور نميكردم! فكر ميكردم حتا يه راهي هست. آخه مگه ميشد نباشه؟ مگه ميشد؟» با صداي بلند هق هق ميكرد «نميشد! نميشد راهي نباشه... اه! اه! لعنت به اين دنيا! لعنت به اين سرنوشت! لعنت به اين آدما» سرش را دوباره گذاشت روي قفسه سينه گلناز « ديگه ميميرم گلناز! همين روزا مي ميرم» صدايش هم مثل چانه اش بدجوري ميلرزيد. گلناز در آغوش فشردش «خدا نكنه عزيز دلم»
كمي كه آرام تر شد.  گلناز با احتياط پرسيد «تعريف نميكني چي شد؟ ... ام م م ... خودش چيزي گفت يا ...»
شروع كرد دستمال توي دستش را ريز ريز كرد. اشكها آرام آرام از گوشه چشمش سر ميخوردند پايين. همان طور كه هق هق ميكرد، گفت:‌ «اون؟ اون... چيزي بگه؟... اون بيچاره مگه... مگه از  گل كمترم ... تاحالا گفته؟... اونم  مثه من... داغون تر از من ... اونا ... نذاشتن ... جواب آزمايشا كه... اومد... گفتن نميشه ... جفتمون تالاسمي... مينور دارم... گفتن بچه مون مشكل ... پيدا ميكنه»
دوباره بغضش تركيد. دستهايش را گرفت جلويش. صدايش را برد بالا. انگار گلناز مقصر باشد «بچه كيلويي چند؟ اصلا كي بچه خواس؟ هان؟ نه آخه يكي نيست بگه به شما ها چه؟»
پيشاني اش را ميان دستهايش گرفت.
-          خب اگه بچه نخواين، ديگه مشكل چيه؟
سرش را به دو طرف تكان ميداد «نميخونن... خطبه عقد و نميخونن... ثبت نميكنن... ثبت نميكنن...»
پيش خدمت با احتياط آمد كنار ميز. انگار كه شرمنده باشد منو را آرام گذاشت روي ميز.
گلناز به منو دست نزد «يه نسكافه» دستش را گذاشت زير چانه ي لرزان دوستش «تو چي ميخواي؟»
-          من اصلا ميل به هيچي ندارم.
گلناز لبهايش را روي هم فشرد و به پيش خدمت گفت «دو تا نسكافه»
پيش خدمت خواست برود كه دختر گفت: «نه! نسكافه چيه؟ اونم از خانواده ي قهوه ست. من قهوه دوست ندارم.»
گلناز  گوشه لبش را داد بالا. سرش را به دو طرف تكان داد: «يه نسكافه، يه سن كوئيك»
چند دقيقه بعد پيش خدمت با يك سيني در دست  كنار ميز ايستاده بود.
گلناز فرصت نداد. دستش را جلو برد و فنجان نسكافه را از سيني برداشت و گذاشت جلوي خودش. خواست ليوان سن كوئيك را بردارد گوشه آستينش خورد به قاشق كنار فنجان. قاشق افتاد زمين.
-          آخ
دختر دستش را گرفت به لبه ميز و سر را برد زير ميز. پيش خدمت داشت ميگفت «احتياجي نيست خانم، يه قاشق ديگه ميارم»
از زير ميز اطراف را نگاه  كرد. دو تا پا كه صندل داشتند، به ميز بغلي نزديك ميشدند پشت ميز هم يك پا روي آن يكي بود. با شلوار پارچه اي سفيد، مانتوي سفيد و روسري صورتي.
به ميز كه رسيد، صندلي اي بيرو كشيد. دستش را نشان داد و گفت : «نگاه كن! دشتام مثه گل شدن» نشست روي صندلي «نميدوني چه دستشويي شيكيه! يه آينه بزرگ قدي ام داره. آدم كلي كيف ميكنه.»
آن يكي كه پاهايش را روي هم انداخته بود لبخند زد اما پرسيد «بدقوله؟»
ساعتش را كه كمي خيس شده بود نگاه كرد «شواهد كه اين و ميگه! ... حلا تو هي بگو آدم بايد افه ي آن تايم بودن بياد» به سمت در نگاه كرد «مثكه شازده تشريف آوردن»
پسر سرش را كمي خم كرد تا از چهار چوب در داخل شود. با چند گام بلند به ميز رسيد. بدون اينكه اثري از شرمندگي بابت تأخير در چهره اش باشد، كلاه كپش را برداشت. تا كمر خم شد و با صداي بلند و كشداري گفت: «سلام دوشيزگان محرتم.»
گره روسري صورتي اش را كمي سفت كرد و زير لب گفت: «ترو خدا يه كمي آرومتر»
-          من هميشه گفتم كه انسانهاي آن تايم رو شديدا تحسن ميكنم .
صندلي را بيرون كشيد «اجازه ي جلوس ميفرماييد بانو؟»
دخترها خنديدند. روي صندلي نشست و كمي جابجا شد. زاويه ي ران  و ساق پايش خيلي كمتر از 90 درجه بود «عرض ميكردم! آن تايم بودن با به امروز نقش بسيار زيادي در زندگي بشريت داشته» دستش را گذاشت روي سينه اش، كمي به جلو خم شد و رو به دوست نامزدش گفت: «حال شما كه خوبه ايشالا؟» دختر  چشمهايش را كمي تنگ كرد. و سرش را به ست راست خم كرد. پسر ادامه داد: «به مرحمت شما، منم بد نيستم»
بعد دستش را برد پشتش و گويا از جيب  پشت شلوارش چيزي در آورد و به سمت نامزدش گرفت «اينم خدمت خانم گل خودم» كف دستش 4 تا گل رز صورتي بي شاخه ي له شده و پژمرده بود.
دختر ابروهايش تا حد ممكن بالا رفت. چشمهايش گشاد شد. لبهايش را به  هم فشرد و همانطور كه زير چشمي دوستش را نگاه ميكرد و از اين هديه جلوي او خجالت  ميكشيد، آرام گفت :«مسعود...»
مسعود گلها را ريخت وسط ميز. انگشت اشاره اش را گرفت سمت چشمهاي دختر و با هيجان گفت «اين چشما ... اين چشما هميشه وقتي سورپريز ميشي قشنگترين حالتو به خودشون ميگيرن» كف دستهاي بزرگش را به هم كوبيد «ميدونستم خوشت مياد»
دست برد به روسري صورتي و همانطور كه فرق كجش را مرتب ميكرد ريز ريز خنديد.
پيش خدمت با منوهايش آمد. مسعود دست برد و هر سه منو را گرفت «آفرين ! آفرين! اين اولين كافي شاپيه كه ميبينم اين همه تنوع داره» لاي منو ها را يكي يكي باز كرد.
منوي سوم را هم كه بازرسي كرد، گوشه لبش را گاز گرفت «خب البته همين يه دونه منو هم توش چيزاي خيلي متنوعي هست» دو منو را گرفت سمت دختر ها «فك كنم اينا مال شماست»
روسري صورتي پقي زد زير خنده. مسعود سرش را خاراند «خب راستش از بچگي همه از هوش و IQ ي من تعريف ميكردن، بعد كه برميگشتيم خونه مامانم يادش ميرفت برام اسفند دود كنه. اين شد كه ...»
منو را برگرداند به پيش خدمت و گفت «من يه بستني شكلاتي ميخورم»
دوستش گفت «من نسكافه»
روسري صورتي قياقه اش در هم رفت «اي گلناز بد سليقه!» و رو به پيش خدمت ادامه داد «منم يه بستني شكلاتي»
پيش خدمت رفت. مسعود ساعد هايش را گذاشت روي ميز و خم شد جلو «نكنه شما هم نسكافه دوست نداريد؟»
دستهايش را گرفت جلوش و اداي شمردن در آورد «من از چاي و قهوه و نسكافه و هرچي از اين چيزاي تلخ بد مزه ست، كلا بدم مياد»
-          واي چه سليقه ي تحسين برانگيزي! دوست پسرتون چي؟
روسري صورتي نگاهش افتاد روي ميز. دوستش گوشه لبش را گزيد «راستي مسعود، چيزه...»
مسعود بي خيال تكرار كرد«ها؟ دوست پسرتون چي؟»
دوستش شروع كرد چشم و ابرو آمدن. مسعود يك لحظه مات ماند بعد دست بزرگش را زد روي ميز و قاه قاه خنديد «آها! گرفتم! حتما تازه با هم به هم زدين و اون نامردي كرده و شما هميشه دوسش داشتين و حالا هم همدمتون شده آهنگاي داريوش و اشك و آه و ...»
-          مسعود!
روسري صورتي داشت با خشم نگاهش ميكرد.
پيش خدمت آمد. بستني ها و نسكافه را گذاشت روي ميز «به به!‌چه بستني هايي!» و قاشقش را فرو برد داخل بستني خودش.
قاشق را كه به سمت دهانش ميبرد خيلي عادي گفت «خب، خب، حالا تعريف كنيد ببينم جريان چي بوده؟»
دوستش چشم غره رفت «بي خيال مسعود»                                                       
-          چي چي رو بي خيال؟ اتفاقا تازه داره جالب ميشه.
چشم هاي عسلي تنگ شدند «دردا و مشكلات ديگران هميشه براي شما سوژه هاي جالب و خنده دار تلقي ميشن؟»
مسعود قاشقش را گذاشت توي ظرف بستني و خيلي جدي گفت «نه خير!  اون چيزي كه من بهش ميخندم كاهيه كه شما و امثال شما ازش كوه ميسازيد»
دختر براق شد «شما هر چي دلتو ميخواد اسمشو بذاريد! چه كاه، چه كوه! درد هركسي براي خودش بزرگه... و مهم! شما تا حالا كسي رو كه دوسش داشتيد از دست داديد؟»
مسعود آب دهانش را به سختي فرو داد و بعد از مكث طولاني گفت: «شما تا حالا بدنتو ن زير كتكاي پدرتون كبود شده؟ فلز داغ شده روي دستتون گذاشتن كه جاش تا ابد مث داغ يه گوسفند رو تنتون مونده باشه؟ فقط به جرم اينكه بچه پدري هستيد كه همين الان خونه شو تو قمار باخته؟»
نگاه دختر بي اختيار رفت سمت دستهاي مسعود. مسعود تندي دست راستش را برد زير ميز.
فنجان نسكافه كنار لبهاي دوستش ثابت ماند. بستني از گلوي دختر پايين نرفت.
مسعود تندي با دست چپش قاشقش را پر از بستني كرد و خورد «به به! بستني ش بي نظيره... بخوريد ديگه» لبخند، آن چنان ماهرانه رو ي لبهايش نشت كه هيچ كدام از دختر ها نفهميدند مصنوعي است.
قاشق بعدي را به دهان برد و فرو داد «داره آب ميشه ها»
دختر ها سعي كردند به خوردن ادامه دهند.
مسعود چشمكي زد و گفت «حالا راستشو بگو! داريوش بيشتر گوش ميكني يا ستار؟ اتاقتو تاريك تاريك ميكني  يا يه شمع هم روشن ميكني؟»
دختر سرش را بالا نياورد.
مسعود ساعد چپش را گذاشت رو ي ميز و خم شد سمت دختر «حالا هر اتفاقي كه افتاده، فرقي نميكنه. دليل مهم نيست. مهم نتيجه س! نتيجه هم در حال حاضر اينه كه اون ديگه براي تو نيست. چه تو براش گريه كني و غصه بخوري، چه ديگه بهش فكر نكني. ببين نميگم فراموشش كني. چون خوب ميدونم يه چيزايي هست كه هيچ وقت از ذهن آدم پاك نميشن. اما اين تويي كه تصميم ميگيري بهشون فكر بكني يا نه!»
دختر با بستني اش بازي ميكرد. مسعود صدايش را آرامتر كرد «براي هر قفلي، فقط يه كليد هست! هيچ كليد ديگه اي هم اون قفل رو باز نميكنه. اون كليد ههم هيچ قفل ديگه اي رو باز نميكنه. هميشه بايد گشتو قفل و كليدي رو پيدا كرد كه براي هم باشن. اگر... حالا به هر دليلي، ديگه با هم نيستين ، يعني اينكه خدا خيلي دوست داشته كه قبل از اينكه سالها از عمرت هدر بره تا بفهمي اين كليد قفلو باز نميكنه و اين دو تا با هم match نيستن، اينو بهت گفته... وظيفه تو اينه كه توي اين دنياي بزرگ سهم خودتو پيدا كني. نه اينكه غصه بخوري كه چرا سهم من اين نبود»
يك ذره از بستني دختر ريخت روي ميز. خواست دستمال بردارد كه پاكش كند. دستش خورد به قاشق و افتاد زمين. شايد ميخواست از نگاه مسعود فرار كند كه تندي سرش را برد زير ميز. قاشق كنار پايه ي صندلي بود. يك لحظه مكث كرد. نگاهش دور كافي شاپ چرخيد. پشت ميز بغلي يك زن ، تنها ، نشسته بود. پاهايش را كه روي هم افتاده بودند از زير ميز ميديد.
شلوار لي نوك مدادي پوشيده بود. با مانتوي مشكي و روسري طوسي سير. بي شك چهل سال را داشت. بي شك چهل زمستان پوشيده از سفيدي برف را پشت سر گذاشته بود. زن كيفش را باز كرد. بعد از اندكي جستحو آينه كوچكي از داخل آن در آورد . حركاتش بيش از حد آهسته و با طمانينه بود. انگار كه سالها براي در آوردن آينه وقت دارد. انگشتش را روي دكمه كوچك لبه آينه فشار داد. باز شد. دو آينه كوچك كنار هم قرار گرفتند. از يكي از ميزها صداي انفجار خنده بلند شد. قبل از آنكه به آينه نگاه بياندازد، سرش به سمت آن ميز چرخيد.
دو دختر و يك پسر دور ميز نشسته بودند. كمي بيشتر نگاه كرد. دور يك ميز ديگر دو دختر نشسته بودند كه يكي شان آرام آرام گريه ميكرد.
نگاهش كه افتاد روي آينه نفس عميقي كشيد. آنقدر عميق كه يك لحظه روي آينه را بخار گرفت. چند لحظه بعد از زير بخار يك جفت چشم عسلي پيدا شد.
سالها بود كه بلند بلند نخنديده بود، بي آنكه غمگين باشد.
سالها بود كه هاي هاي گريه نكرده بود، بي آنكه دلش از سنگ شده باشد.
خيره شد به چشمهاي عسلي، كه نشاني از شادي زياد يا غم زياد در آنها نبود. آرام بودند، بي آنكه بي حالت شده باشند.
فندكش را از روي ميز برداشت و روشن كرد. خيره شد به شعله كوچك كه آرام و با وقار ميسوخت و به اندازه خودش اطراف را نوراني ميكرد.
قبل تر ها عادت داشت موقع عبور از پل مدام ورجه وورجه كند. هي بپرد. شيطنت كند. قاه قاه بخندد. هاي هاي گريه كند. هي به عقب برگردد. دو قدم جلو ندويده، سه تا برود عقب. اما حالا ترجيح ميداد بيصدا، آهسته و با طمانينه، آرام آرام با گامهاي كوچك به جلو برود و فقط به صداي شرشر آب زير پل يا هوهوي باد، يا تنفس كوهها گوش كند.
دكمه فندك را رها كرد. شعله كوچك و با وقار، آرامش عجيبي بهش ميداد.
پيش خدمت آمد كنار ميز و منو را گرفت سمت زن.
منو را گرفت و باز كرد. با آنكه همه نامها را از حفظ بود يك بار ديگر همه را تك به تك در دل خواند. بعد منو را بست و داد به پيش خدمت. لبخند محوي زد و گفت: «يك فنجان قهوه، بدون شكر، تلخ!»

 
گفتم كه خطـــــا كردي و تدبيـــــر نه اين بود                   گفتا چه توان كرد كه تقــــدير چنين بود
گفتم كه بسي جام طرب خوردي از اين پيش                  گفتا كه شفــــا در قدح بــــاز پسين بود
گفتم كه تويي عمــــــر! چـــرا زود برفتـــــي؟                  گفتا كه فلاني چه كنم؟ عمر همين بود
گفتم كه بسي خط خطــــا بر تو كشـــــيدند                   گفتا همه آن بود كـه بر لوح جبــــين بود
 

چهارشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٥ , ٩:۳۱ ‎ب.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 چند تا ماژيک

 

ياسمن فرياد ميکشد «عرشيا! امروز از اون دنده  بلند شديا! پاشو برو اون گوشه تنها بشين... پاشو! يالا!»

عرشيا با دهان باز لحظه اي نگاهش ميکند و بعد  بلند ميشود. ياسمن ميرود صندلي کوچک را برميدارد و گوشه ديوار ميگذارد «بشين اينجا، حرفم نزن»

عرشيا بهت زده ميرود مي نشيند.

به ياسمن نگاه ميکنم. چشم راستش خون افتاده. از صبح بدجوري توي هم است!

دوباره برميگردم به عليرضا و امير نگاه ميکنم که از فرياد ياسمن ساکت شده بودند. تا مي بينند دارم نگاهشان ميکنم دوباره شروع ميکنند به صحبت.

از مرد عنکبوتي يک شروع کرده بودند برايم تعريف کردن و حالا رسيده اند به مرد عنکبوتي پنج(!) که توي اين قسمت مرد عنکبوت يک زن است!!

ياسمن روي ميز کناري دفترش را باز کرده و تويش شعرها را مينويسد. هر جا هم که يادش مي رود به نسيم و ساينا که دارند نان و کاکائو ميخورند ميگويد برايش بخوانند و تند تند مينويسد.

عليرضا ساندويچ نان و پنيرش را گذاشته روي ميز و دستهايش در هوا دارد با هيجان در مورد «باز» توي داستان اسباب بازي حرف ميزند. ساندويچش را برميدارم و روي پلاستيکش ميگذارم «عليرضا نذارش روي ميز، ميز کثيفه»

غزاله مي آيد تو. به ياسمن سلام ميکند. با من قهر است. ديروز موقع خواب آنقدر سر و صدا کرد و نزديک بود بقيه را بيدار کند که مجبور شدم دعوايش کنم.

دوباره همراه عليرضا و امير هيجان زده ميشوم و غش غش ميخنديم.

مژگان مي آيد صدا ميکند که برويم براي ورزش و صبحگاه.

توي صف کودکستان يکي از دخترها هي نگاهم ميکند. موهاي فرفري دارد. تپلي و معصوم است. بهش شکلک در می آورم و مي بوسمش . دلم ميخواهد بغلش کنم.

ورزش که تمام شد و برگشتيم سرکلاس، عرشيا دوباره ميرود گوشه کلاس مينشيند. ياسمن اصلا حواسش نيست که بيايد ازش قول بگيرد و ببخشدش . امروز بايد بچه ها دفترهاي کارشان را خانه ببرند. ياسمن خيلي کار دارد. من اگرجاي عرشيا بودم مي آمدم دور ميز کنار بقيه مي نشستم.

دارم با مهسا و نهال حرف ميزنم و عکسهاي هلي کوپترهاي کتابشان را نگاه ميکنيم که علي از راه ميرسد. براي اولين بار است که با عينک مي بينمش. من را که ميبيند مي خندد. جلو که آمد ميبوسمش و ميگويم : « سلام به روي ماهت» يک صندلي ميگذارد و کنارم مينشيند.

رکساناي کوچولو آن طرف با غزاله دعوايش ميشود و داد ميزند: « دَداله ، ديده دودِت ندادم (غزاله ديگه دوست ندارم)» خنده ام ميگيرد.

عرشيا مي آيد در گوشم ميگويد: «خاله من ميخوام بيام دور ميز» مستاصل به ياسمن نگاه ميکنم. سرش گرم دفتر هاست.

 

يادم به خودم مي افتد. در تمام دوران مهد فقط يک بار دعوا و تنبيه شدم که هنوز هم از باز گويي اش خجالت ميکشم.

يادم نيست چه شد. ماژيک پرت کرديم يا خمير؟ دعوا ميکرديم يا بازي؟

مربي فرياد زد «برويد آن گوشه بشينيد.» ما صندلي نداشتيم. گوشه کلاس کز کرديم روي موکت.

سه نفر بوديم. آن دوتاي ديگر پسر بودند. نه قيافه شان يادم مي آيد نه حتي از دوستي مان. پيش آمادگي بودم. اصلا توي مهد دوست صميمي داشتم؟

کلاس خالي شد و فقط ما سه تا مانده بوديم. نميدانم بچه ها رفتند ناهار يا رفتند بازي کنند. نميدانم ناراحت بوديم يا نبوديم. نميدانم احساس تقصير ميکردم يا نميکردم.

يکي ديگر از مربي ها آمد تو. کمي سرزنشمان کرد. حتي آن موقع ها هم از سرزنش شدن متنفر بودم. از کار مربي غرورم جريحه دار شده بود. آن روز من از دنده چپ بلند شده بودم يا مربي؟ اصلا مگر چند تا ماژيک يا خمير پرت کرده بودم که به تاوانش مرا جلوي همه بچه ها يا اصلا جلوي خودم تحقير کرد؟

اين يکي مربي خودمان نبود. گفت يکي يکي برويد دست خاله را ببوسيد. عذرخواهي کنيد و قول بدهيد ديگر از اين کارهاي بد نمي کنيد. احساس خفقان کردم. يک بار در طول پنج سال و نيمي که به مهد رفتم که ديگر اين حرفها را نداشت! آن هم با آن همه سابقه خوب. جايش نبود که مرا ببخشد؟ حداقل در ازاي تمام آن پنج سال و نيم که هميشه دختر خوب و سربراهي بودم.

من اولين نفر رفتم، شايد هم آخرين نفر! نميدانم چر ا رفتم؟ از زور گرسنگي بود با اينکه شديدا دلم ميخواست در بازي بچه ها شرکت کنم؟ يا اينکه ميخواستم اين جريان ناعادلانه و تحقير کننده را پايان دهم؟

مربي رويش را ازم برگرداند و نگاهم نکرد. دستهايم را مشت کردم و فشار دادم. به دستهايش که نگاه کردم چندشم شد. گفتم «ببخشيد» دستهايش را نبوسيدم. با اخم مرا بخشيد.

 

باز مستاصل يک نگاه به ياسمن ميکنم ، يک نگاه به عرشياي معصوم ولي به شدت شيطان که ميدانم دفعه اولش نيست. دلم ريش شده است. اين کودک تحقير شده است. دستش را ميگيرم «برو از ياسمن جون معذرت خواهي کن که اجازه بده بياي دور ميز» سرش را با سماجت تکان ميدهد «نچ، نميرم» نگاهش ميکنم «آخه وقتي ياسمن جون گفته، من نميتونم کاري کنم» ميرود دوباره گوشه کلاس مي نشيند «نميرم»

ياسمن دفتر ها را جمع ميکند. بچه ها را ساکت ميکند. با اخم به عرشيا ميگويد «پاشو بيا دور ميز» و شروع ميکند از واحد کار آن هفته حرف زدن.

احساس فشار ميکنم. عرشيا دفعه اولش نبود. دختر هم نبود که زيادي شکننده و حساس باشد. بهش نگاه ميکنم و سعي ميکنم او را در پانزده سال بعد مجسم کنم.

 


پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥ , ٩:۱٧ ‎ب.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 همه زندگی

  

آخرين بشقاب را داخل قفسه بالاي ظرفشويي گذاشت. شير آب را بست و دستهايش را تکاند.

-         ـــ  نوشتم

دستش را با پيش  بندش خشک کرد و روي صفحه باز کتاب که کنار ظرفشويي بود گذاشت و گفت: «هوا» و به سمت کابينت رفت. کاسه چيني بزرگ را بيرون آورد. کشويي بيرون کشيد. رنده را برداشت و برد روي ميز کوچک گوشه آشپزخانه، کنار بشقاب سيب زميني هاي پوست کنده گذاشت.

-         ــ  بگو

برگشت و کتاب را از کنار ظرفشويي برداشت و نگاهي به هال انداخت. صداي تلويزيون توي گوشش پيچيد: «رئيس جمهور ديروز طي جلسه اي که با عده اي از ... » نگاهي به کتاب انداخت و گفت : «روز اول بهار» پسر کوچولو بازوي چپش را روي سنگ اوپن گذاشته بود. روي صندلي بلند، پشت اوپن، داخل هال و رو به آشپزخانه نشسته بود.

مرد روزنامه به دست روي کاناپه دراز کشيده بود.

کتاب را برد و گذاشت روي ميز و نشست. يک سيب زميني برداشت. آب تخم مرغهاي روي گاز قل قل ميکرد. سيب زميني را سرجايش گذاشت. صندلي را عقب داد و بلند شد.

-          بعدي!

پسرک مداد را فرو کرده بود گوشه لبش. کتاب را نگاه کرد «کشاورزان» زير تخم مرغها را کم کرد و دوباره رفت سراغ سيب زميني ها.

-          اِ ! مامان پاک کنم افتاد.

-          خب پاشو برش دار

-          آخه افتاد تو آشپزخونه، طرف تو

سيب زميني به دست برگشت. پسرک روي صندلي پشت اوپن بلند شده بود و تقريبا خوابيده بود روي سنگ اوپن: « اوناهاش! کنار يخچال »

يک نگاه به پاک کن کرد، يک نگاه به سيب زميني و يک نگاه هم به روزنامه اي که روي کاناپه ورق خورد. صداي تلويزيون خيلي بلند بود «قيمت سکه تمام بهار آزادی در بازار طلاي امروز...» نفسش را با حرص بيرون داد. يک قدم بلند برداشت. خم شد و لحظه اي بعد پاک کن به دست راست ايستاد. پاشنه پاي راست از روي دسته کاناپه بلند شد و روي مچ پاي چپ افتاد. پاک کن را روي اوپن گذاشت. برگشت به سمت ميز برود که صداي تلفن بلند شد.

پسر بچه گفت: « بگو »

صندلي را بيرون کشيد.

روزنامه گفت: « تلفن »

به سرعت روي پاشنه چرخيد و زل زد به روزنامه. اين بار پاي چپ بلند شد و روي مچ پاي راست قرار گرفت.

پسر تندي از روي صندلي پريد پايين «من برميدارم» و به سمت تلفن رفت.

-          الو

زن دستش را روي پشتي صندلي گذاشت و فشار داد: «حداقل صداي اون تلويزيونو کم کن» يک ورق روزنامه پايين افتاد «کنترل پيش من نيست، خودت بيا کمش کن»

بچه برگشت و به زحمت خودش را روي صندلي بالا کشيد «اشتباه بود ... خب بگو» همانطور که قدمهايش را به زمين ميکوبيد از آشپزخانه خارج شد و رفت تلويزيون را خاموش کرد. براي اولين بار روزنامه کنار رفت و مرد گفت: « اِ ، چرا خاموشش کردي؟ ميخواستم هوا رو گوش کنم» بي آنکه چيزي بگويد به آشپزخانه برگشت.

مرد چند لحظه همانطوري نگاهش کرد: « مرسي واقعا! »

خواست پايش را داخل آشپزخانه بگذارد چشمش به تقويم چسبيده به يخچال افتاد. از ذهنش گذشت « فردا...! » دندانهايش را بهم فشرد و زير لب گفت: «امکان نداره! ديگه نه!»

-          ما - مان - لط- فاً - ب - گو

به سمت ميز رفت « بعضي » نشست. يک سيب زميني روي رنده حرکت کرد. با خودش تکرار کرد: « نه، نه، نه، ديگه نه! اون قرارداد باطله! خيلي وقته که باطله. تا کي ميخواي هر سال به خودت  و اون دروغ بگي؟ چرا؟ چون جرأتشو نداري که راستشو بگي. امسال ديگه بايد تمومش کني! »

-          نوشتم

سيب زميني را پرت کرد داخل کاسه. لبهايش را جمع کرد. ابروهايش در هم رفت و نگاهش رفت روي کتاب. «صداي فرشته» کاسه را عقب داد. آرنج هايش را گذاشت روي ميز و پيشاني اش را تکيه داد به دستهايش.

-          مامان «صدايم» رو با کدوم سين مينوشتن؟

خنده اش گرفت « با کدوم سين؟ با سين دو نقطه»

پسر بچه خيلي جدي سرش را تکان داد و گفت: « نه » با زحمت از روي صندلي پايين آمد. دفترش را برداشت و دويد سمت زن.

-          نگاه کن، خانوممون سين دو نقطه يادمون نداده. يکيش اين شکليه، يکيش هم اين شکلي. تازه نقطه هم ندارن. با مال زمان شما فرق ميکنه!

جاي خالي دندانهاي جلويي فک بالايش خودنمايي ميکرد. دستش را برد و موهاي جلوي پيشاني اش را کنار زد. بوسه اي از گونه هاي گرد و تپلش گرفت و گفت: «آقا با سواده ي گلم، اسم اين هست سين، اسم اين يکي هم هست صاد. صدا رو هم با اين يکي مينويسن»

پشت گردنش را خاراند «آهان» بعد يکهو انگار ياد چيزي افتاده باشد گفت: «ماماني! تند تند بگو ديگه، من مشقاي رياضي مم مونده. ساعت خوابم ميگذره ها» لپش را کشيد و با صداي نسبتا بلندي گفت: «ماماني! مي بيني که مامان چقد کار داره. برو بگو بابايي تند تند بهت بگه»

صداي خش خش روزنامه آمد. روزنامه ها روي زمين ولو شد. مرد برخاست و گفت: «بچه اي که مامان داره، باباش بهش ديکته نميگه.» از جلو آشپزخانه گذشت و رفت سمت چوب لباسي کنار در «ميرم سيگار بکشم»

بعد يکهو برگشت. لبخندي زد و گفت: «راستي! ميدوني فردا چندمه؟»

زل زد در چشمان مرد «آره»

يک  ابروي مرد بالا رفت. تکيه داد به يخچال: «خب! پس کو ديگ و برنج و زعفرونت؟»

تمام وجود زن گر گرفت (اين دفعه ديگر بايد بگويي! بايد در چشمانش نگاه کني و حرف دلت را بزني) زل زد به سيب زميني هاي رنده شده.

ريه هايش پر شد. خالي شد. چشمهايش بسته شد. فشرده شد. باز شد.

بلند شد. آمد جلوی مرد ايستاد «درست نميکنم! ديگه درست نميکنم»

چشمهاي مرد تنگ شد. سرش کمي کج شد: «براي چي؟»

مکث کرد. پلکي زد: «براي اينکه ديگه دليلي نداره»

مرد نفس عميقي کشيد و با شدت آن را بيرون داد. لبهايش را جمع کرد و چند لحظه همانطوري نگاه کرد. بعد گفت: «منتظر بودم! چند ساله که منتظر شنيدن اين جمله بودم»

رويش را برگرداند و از آشپزخانه خارج شد.

زن هنوز ايستاده بود. در ورودي خانه باز شد ... و بسته شد.

نشست روي صندلي و خيره شد به سوراخهاي رنده.

-          مامان بيام همين جا  بنويسم؟

نگاهش از سوراخ رنده بلند شد و روي صورت کودک ثابت شد. پسر بچه کف دستش را جلوي صورت زن تکان داد «بيام؟»

چند بار پلک زد. بعد نگاهش حرکت کرد. از کودک به دفتر و از دفتر به کودک « تا همين جا بسه واسه امشب»

-          نه! هنوز يه درس مونده. خانوممون گفته...

-          باشه، باشه. تو برو مشقاي رياضي تو بنويس بعد بيا بقيه شو بگم، خب؟

پسر مدادش را فشار داد گوشه لبش «باشه» و قدم زنان به سمت اتاقش رفت.

آرنجش را گذاشت روي ميز و سرش را به دستش تکيه داد. داشت يکي از سنگهاي کف آشپزخانه را نگاه ميکرد (... خب واسه منم مهم نيست! اصلا هم مهم نيست!)

چند لحظه گذشت. شايد هم چند دقيقه. شايد هم چندين دقيقه...

بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت. در کتابخانه کوچک را باز کرد. جايش را خوب به خاطرداشت. ديوان حافظ، داخل جلد چرمي، کاغذ A4 تا شده...

تاي کاغذ را باز کرد. چقدر آن روزها دور بودند. چقدر همه چيز آن روزها  محو و تار بود...

کلمه هاي قرمز رنگ به زور خودنمايي ميکردند « امروز ...  مهمترين و قشنگترين روز عمرمان ... ما، خوشبخت ترين زوج روي زمين ... تا هر زماني که ذره اي از اين خوشبختي را حس کنيم ... شکرانه ... هر سال ... نذر... وسعمان ... خيرات»

بعد چشمش لغزيد روي دو لکه خون که پايين برگه به شکل اثر انگشت درآمده بود. پوزخند زد، تلخ!

چهار زانو نشست روي زمين. چشمهايش روي کاغذ ثابت مانده بود...

چند لحظه، شايد چند دقيقه، شايد هم چندين دقيقه...

دو دستش را گذاشت دو طرف کاغذ بعد - مثل خودش و او -  هر دستش يک طرف رفت. يکي شمال، يکي جنوب و بعد... صداي پاره شدن کاغذ...

دوباره...

دوباره...

دوباره...

خرده هاي کاغذ را از روي زمين جمع کرد. برخاست. از اتاق خارج شد. داخل هال بوي سوختگي مي آمد. به طرف آشپرخانه رفت. تخم مرغها سياه شده بودند. کاغذ ها را ريخت داخل سطل زباله. با دستگيره کاسه را از روي گاز برداشت و خالي کرد روي خرده کاغذها.

از آشپزخانه خارج شد.

روزنامه ها زير پايش خش خش کردند.

افتاد روي کاناپه.

دلش يک جوري شده بود. گوشه چشمش سوخت. يک چيزي توي گلويش گير گرده بود، يک چيزي که ميگفتند سه حرف دارد... ب ... غ ...

حرف سومش چه بود؟

چشمهايش را بست. يک چيزي مژه هايش را گرم و مرطوب کرد. بعد راه باريک نمناکي از کنار چشمها حرکت کرد روي صورت. دستش را آورد جلو ي دهانش. روي انگشتهايش را بوسيد.

انگشتهايش را گذاشت روي گونه اش. چند لحظه نگه داشت. آنوقت آرام کشيدشان تا کنار چانه. اين بار پشت انگشتهايش را گذاشت روي گونه اش و آرام حرکت داد. بالا، پايين ، بالا , پايين... چقدر لطيف بودند!

راههاي گرم و خيس از کنار چشم روي صورتش حرکت ميکردند. چانه اش يواشکي ميلرزيد. دستش را پشت سرش برد و کش سر را بيرون کشيد. موهاي بلندش ريختند روي صورت و دور گردنش. دستش را روي موهايش کشيد. چقدر نرم بودند!

لب پايينش را بالا داد. چانه اش بيشتر از قبل ميلرزيد. کاناپه خيس شده بود...

 

*  *  *

 

کمي جابه جا شد. انگار... انگار کسي بوسه اي از گونه اش گرفت. چقدر لذت بخش! انگار ... انگار دستي صورتش را نوازش ميکرد. چقدر رويايي! دستش را بالا برد و روي آن گذاشت. دستي لطيف و مهربان، هرچند کوچک. آرام پلک هايش را گشود.

-          ماماني خوشگلم ... پاشو برو سر جات بخواب

دندانهايش انگار داشتند در مي آمدند. به ساعت نگاه کرد. نه و نيم بود «تو چرا نخوابيدي؟»

-          الان ميخواستم بخوابم. تو ام برو تو تختتون. يادته اون روزي بدنت درد گرفته بود اينجا خوابيدي؟

با پشت انگشت سبابه اش گونه لطيف کودک را نوازش کرد «باشه عزيز دلم»

دستش روي صورت کودک ثابت ماند «بابا اومد؟»

-          آره

موهاي پسرک را از پيشاني اش کنار زد.

-          رفت خوابيد

نگاهش خزيد روي اسليمي هاي فرش.

-          دستتو بده به من، پاشو

دستش را داد به پسرش و بلند شد نشست. يکهو دستش را زد روي پيشاني اش «آخ! بقيه ديکته تو نگفتم!»

-          اشکال نداره! من به خدا گفتم يه کاري کنه فردا خانوممون مشقاي ديکته مونو نبينه.

خنديد. پسرک هم خنديد.

-          آفرين ماماني! پاشو بريم بخوابيم

روزنامه ها هنوز روي زمين بودند. سيب زميني ها هم روي ميز آشپزخانه.

چراغها را خاموش کرد.

-          شب به خير ماماني

پيشاني اش را بوسيد « شب به خير گلم »

 

پايان

 

 

* کلمه های ديکته از کتاب فارسی جديد اول دبستانه! با مال زمان شما فرق داره!!

 


چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥ , ٢:٢٠ ‎ب.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 لحظه ها

 

صدای زنگ آيفون سکوت سنگين خانه را در هم شکست. پيرزن نفس عميقی کشيد. دستهايش را روی چرخهای ويلچرش قرار داد و به آرامی به سمت آيفون رفت.

-بله؟

صدای شاد و خوشحال دختری جوان در گوشی آيفون پيچيد: «سلام مامانی، منم!» پيرزن گويی جان تازه يافت. دستش را روی شاسی آيفون فشرد و در را باز کرد. لبخند محوی روی لبان بيجانش نقش بست. با اشتياق چرخهای ويلچر را به حرکت در آورد و به سمت در رفت. صدای دويدن  دختر جوان در راه پله ها را می شنيد. حتما اين بار هم بسيار خوشحال بود و خبر خوشی داشت که اين وقت روز آن هم با اين سرعت و هيجان به سمت خانه پيرزن ميدويد.

 پيرزن در را گشود. لحظاتی بعد اندام کشيده و زيبای دختر جوان که نفس نفس ميزد در قاب در ظاهر شد «سلام مامانیِ خوشگلم» و بوسه ای از گونه چروکيده  پيرزن گرفت. در حالی که از جلوی در کنار ميرفت با صدای فرتوت و خشدارش گفت:«سلام عزيز دلم، بيا تو» دختر جوان بی معطلی وارد خانه شد و د ر را پشت سرش بست. کلاسور مشکی رنگش را روی مبل پرتاب کرد و پس از آن مقنعه اش را در آورد و روی کلاسور انداخت و شکوه کنان گفت:«وای که چقدر هوا گرمه! پدرم در اومد. خيابونا هم که غلغله! فکرش رو بکنيد مامانی! ساعت ۳ ی بعد از ظهر يه ساعت تو ترافيک علاف شدم. از دانشگاه تا انجا رو با اتوبوس اومدم، اونم تو اين گرما! ولی بايد می اومدم!»

لبهای پيرزن به لبخند از هم گشوده شده بود و با اشتياق نوه زيبايش را نگاه ميکرد. دختر جوان در مقابل ويلچر مادر بزرگ زانو زد:«شما چطوری مامانی قشنگم؟ کلی دلم واست تنگ شده بود! به خدا اين چند وقته خيلی گرفتار بودم وگرنه من انقدرا هم بی معرفت نيستم!»

پيرزن از اين همه انرژی دخترک شگفت زده شده بود. به زحمت لبهايش را گشود و باصدای ضعيفی گفت:«تو نوه عزيز منی! ميدونم که سرت حسابی شلوغ بوده!» دختر جوان با صدای بلند خنديد:«الهی قربونت برم» آنوقت در حالی که شکمش را مالش ميداد گفت:«چقدر گشنمه من! مامانی من رفتم سراغ يخچال!‌ ايشالا پُره ديگه؟» پيرزن با لبخند سر تکان داد.

 دختر جوان همانطور که در يخچال در حال جستجو بود با صدای بلند گفت:«مامانی واست خبرای تازه دارم. کلی بايد برات چيز ميز تعريف کنم. نميدونی چه خبرا شده اين چند وقته!!»

 خواست به سمت آشپرخانه برود که دختر جوان با بشقابی پر از ميوه و شيرينی از آشپرخانه خارج شد. با ديدن مارد بزرگ در آستانه در لبخند شيرينی زد و خم شد و بوسه ای برگونه های چروکيده اش زد و به سمت پذيرايی روان شد. پيرزن هم به دنبال او مسيرش را کج کرد:«‌خب تعريف کن ببينم دختر قشنگم»

دختر همان طور که مشغول خوردن بود گفت:«اين مامان من که تا ميام باهاش حرف بزنم صداشو واسم صاف ميکنه و ميگه دختر درستو بخون! انقدر بازيگوشی نکن! من نميدونم چه جوری دختر شما شده» ‌آنوقت لحنش را تغيير داد و با شيطنت اضافه کرد:«‌شما به اين خوبی، صبودی،‌مهربونی!»

پيرزن تبسمی کرد ولی نای حرف زدن نداشت.


- خلاصه اينکه اگه من شما رو نداشتم ميترکيدم! بس که اين مامان تو خونه جلوی زبون منو ميگيره بايد هر چد وقت يه بار بيام اينجا يه يه ساعتی حر ف بزنم تا دلم واشه!
بعد دوباره با صدای بلند خنديد. پيرزن با رضايت و چشمانی مشتاق نگاهش ميکرد. دختر جوان در حالی که شيرينی ای به دهان ميگذاشت گفت:«نميدونی مامانی من امروز چه حالی دارم، نميدونی! اصلا خل شدم امروز بس که خوشحالم.»

با همان صدای ضعيفش پرسيد:«تعريف کن ببينم چی شده»

- مامانی قول ميدی مسخرم نکنی؟

سرش را به علامت مثبت تکان داد. دختر يک لحظه بشقاب را روی ميز رها کرد و از خوردن دست برداشت. انگار که در شيرين ترين رويايش فرورفته باشد دستهايش را در هم گره کرد و گفت:«ميدونم مامانی! تو هيچ وقت اين احساسی رو که ميخوام ازش حر ف بزنم رو تجربه نکردی ولی باور کن که اين قشنگترين احساس روی زمينه!» آرام برخاست. به سمت  قاب بزرگ روی ديوار رفت که عکس مردی حدود ۴۰- ۵۰ ساله بود که با ابهت روی يک صندلی نشسته بود و در دستش عصايی بود و ظاهری داشت که ناخودآگاه در بيننده ايجاد هراس ميکرد!

دخترک به عکس اشاره کرد و ادامه داد:«شايد اگه مامان باباتون مجبورتو نميکردن که با آقا بزرگ ازدواج کنيد شما هم ميتونستيد طعم عشق رو بچشيد.»

 

پيرزن چشمانش را کمی تنگ کرد.


- مامانی نميدونيد عشق چه احساس قشنگينه! نميدونيد چقدر لذت بخشه که اونی که آدم دوسش داره بياد و به آدم بگه که اونم همين احساس رو نسبت بهش داره!
در مقابل ويلچر پيرزن زانو زد:«کاش بهتون مجال عاشق شدن ميدادن تا احساس منو درک کنيد!»

 

 پيرزن يک لحظه احساس کرد که تمام وجودش گُر گرفت.

 

 دختر دستاش چروکيده پيرزن را در ميان دستان با طراوتش گرفت و با شوقی بی انتها گفت:«مامانی من عاشق شدم... ميفهميد چی ميگم؟»‌پيرزن مات در چشمان نوه اش خيره شده بود. دختر نااميدانه دستان پيرزن را تکان داد:«مامانی... » ولی پيرزن فقط او را نگاه ميکرد. دستان پيرزن را رها کرد و برخاست و پشت به او از پنجره به بيرون خيره شد:«حيف مامانی! حيف که نميدونيد عشق چيه! حيف که نميفهميد چی ميگم...»

 

 چشمان بی فروغ پيرزن پس از سالها خاموشی ناگهان درخشيد (عشق!)


- عاشق بهترين آدم روی زمين شدم!... اون قد بلند و خوشگل و مهربون و ... آقاست! يه آدم فوق العاده!

 

قطره ای اشک در چشمان تاريک پيرزن درخشيد.

 

- مامانی نميدونی وقتی امروز با اون متانت و آقايی اومد و مودبانه بهم سلام کرد و گفت که ميخواد باهام صحبت کنه چه حالی بهم دست داد! انگار ديگه روی زمين بند نبودم! وقتی گفت که ميخواد با خونوادم آشنا بشه ديگه تو آسمونا سير ميکردم...

 

قطره اشک آرام صورت لاغر پيرزن را نوازش کرد و گم شد.

 

ديگر در اين لحظه نبود. ديگر حرفهای دختر جوان را نميشنيد. در ميان کوچه پس کوچه های خاکی سالهای جوانی اش، در ميان لحظه لحظه های روزهای طراوتش گم شده بود. غرق شور و شادی اشتياق و انرژی و .... عشق!

 

صدای زيبا و با طراوت دختر جوان زيباترين رويايش را پاره کرد:«باشه مامانی؟»

دختر شانه های پيرزن را گرفته بود و به آرامی تکان ميداد:«باشه؟ ... ميگی به مامان؟» لبخند تلخی روی لبانش نقش بست:«حتما عزيز دلم»

- من خيلی فکر کردم مامانی! باور کن هيچ کس به جز اون نميتونه منو خوشبخت کنه و تو بايد اينو به مامان اينا بگی چون من روم نميشه!

آرام گونه نرم دختر جوان را نوازش کرد. با مهربانی گفت:«دلم ميخواد خوشبختی تو رو ببينم» دخترک از صميم قلب خنديد و بوسه آبداری از گونه او گرفت.

لحظاتی بعد دختر به ساعتش نگاه کرد. ناگهان سوت بلندی کشيد و از جا پريد:«وای ديرم شد» آنوقت در حالی که باسرعت پوست ميوه ها و خرده های شيرينی اش را جمع ميکرد گفت:«نيم ساعت ديگه کلاس دارم!»

بشقابش را به آشپزخانه برد. به سرعت مقنعه اش را سرش کرد: «زود بايد برم... خيلی خوشحال بودم! حتما بايد با يکی صحبت ميکردم و شما واسم بهترين شنونده بودی مامانی عزيزم...» آماده رفتن ميشد «حتما زود زود بهت سر ميزنم... راستی هفته ديگه هم سالگرد آقا بزرگه. مثل هر سال خرما و اين چيزا خيرا ميکنی ديگه؟» پيرزن با سرش حرف دختر را تاييد کرد.

- پس حتما واسه کمک ميام... ديگه با من کاری نداری؟

 

و لحظاتی بعد با قطع شدن صدای دويدن دختر جوان در راه پله ها دوباره سکوت تمام فضای خانه را پر کرد. پيرزن آرام در را بست.

ناگهان هجوم اشک را درون چشمان خسته و بی رمقش حس کرد. دختر جوان از حسی حرف زده بود که فکر ميکرد او تجربه اش نکرده! غافل از آنکه او با ذره ذره وجودش آن را لمس کرده بود. حسی که در زمان خودش هيچ کس آن را نفهميد!

نگاه گذرايی به عکس بزرگ روی ديوار انداخت. چقدر بخاطر زن بودن مشقت کشيده بود! و چه سالهايی از عمرش در اسارت هوسها و آرزوهای مردان تباه شده بود...

در حالی که قطره های داغ اشک يکی پس از ديگری به چشمانش هجوم می آوردند،‌با دستان ناتوانش ويلچر را به سمت اتاق خوابش کشيد. د رمقابل ميز آرايش کهنه و قديمی اش قرار گرفت و با دستان لرزانش کشويی را بيرون کشيد. دستش در انتهای کشو مشغول جستجو شد. چند لباس را کنار زد و از زير آن صندوق کوچک پيچيده در دستمالی را در آورد. آرام دستمال دور آن را باز کرد. لحظه ای با حسرت به آن خيره شده و سپس به آرامی درش را گشود. صدای موزيک ملايم و زيبايی همه اتاق را فراگرفت و تا عمق وجود او نفوذ کرد.

 از داخل صندوق يک دستمال سفيد در آورد و با حسرت آن را گشود. عکسی قديمی از دختری جوان و زيبا که به نوه محبوبش بسيار شباهت داشت، شاخه ای گل سرخ خشکيده، يادگاری بزرگ و ارزشمند برای او که تمام لحظه های قشنگش در آن خلاصه ميشد...

 و يک تار موی سپيد...

در آينه غبار گرفته به چهره پير چروکيده ای نگريست و سپس با حسرت به گيسوان کم پشت و سفيد رنگش خيره شد. آرام دستی روی آن کشيد. يک لحظه با ديدن يک تار موی مشکی لبخندی تلخ روی لبهايش نقش بست... به تار موی سپيد نگاه کرد، به ياد روزی که در ميان انبوه گيسوان مشکی رنگش تاری سپيد يافته و آن را به عنوان اولين ظلم و سختی کنده و نگه داشته بود.

دستش را آرام بالا برد و آخرين موی مشکی رنگش را کند...

حالا اولين موی سپيد و  آخرين موی مشکی در کنار هم داخل دستمال بودند...

با حسرت آهی کشيد. سرش را در ميان دستايش روی ميز قرار داد و صدای هق هق گريه اش سکوت سنگين خانه را شکست...

 

 

چقدر ثانيه ها نامردند
گفته بودند که برميگردند...

پايان


شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥ , ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()


 آرزو

 

 

دختر در ضلع جنوب شرقي ميدان ونك، روي لبه باغچه داخل پياده رو نشسته بود. دستهايش كنار زانوها لبه سيماني را گرفته بود. شانه هايش را كمي جلو داده بودو پاها را كه 20 سانتي با زمين فاصله داشت يكي پس از ديگري تاب ميداد.

نگاه كوتاهي به ساعت مچي اش انداخت و بعد دوباره در همان حالت قبل چشمهايش را بست، لبخند رضايتمندانه اي زد، نفس عميقي كشيد و زير لب زمزمه كرد: «ساعت دو دقيقه به پنج، من آرزو، در ميدان ونك منتظر دوست پسرم نشسته ام… و دوست پسر من آن تايم ترين آدم دنياست» چشمهايش را باز كرد. چند نفر داخل صف طولاني اتوبوس نگاهش ميكردند. چندين عابر به سرعت از مقابلش عبور كردند. دست به مقنعه اش برد و هرچند مرتب بود، مرتب ترش كرد. چند تار مويش را بيرون ريخت و بعد لحظاتي به آن سوي ميدان چشم دوخت.

دوباره به ساعتش نگاه كرد. دستانش را به دو طرف فشرد و پايين پريد. عابران به سرعت از مقابلش عبور ميكردند. صف اتوبوس جلو رفته بود. مانتويش را صاف كرد. پشتش را كمي تكاند و گفت: «سلام» آن وقت در خيابان شرقي ميدان به راه افتاد.

 

* * *

 

داخل ايستگاه اتوبوس اين پا و آن پا شد. به ساعتش نگاه كرد. از شش و نيم گذشته بود. كمي جلو آمد و به انتهاي خيابان نگاه كرد. خبري نبود. آمد عقب. بيخود براي چاي كلي در كافي شاپ معطل شد. داخل پارك هم زيادي نشست. بليت را دور انگشت اشاره دست راستش پيچاند و بعد كشيد بيرون. دوباره به ساعت نگاه كرد و بليت را داخل دست چپ مچاله كرد.

بالاخره اتوبوس آمد. نفس راحتي كشيد و سوار شد. رديف آخر كنار پنجره سمت راست نشست و كوله پشتي اش را روي پاهايش گذاشت. اتوبوس راه افتاد. تندي دست  كرد از جيب جلويي كيف يك آينه كوچك و يك دستمال كاغذي مچاله در آورد. همزمان با ديدن خودش داخل آينه كوچك، دستمال كاغذي مشغول پاك كردن رژ روي لبش شد. چند بار لبش را تر كرد و دوباره دستمال را روي لب كشيد.

خيالش كه راحت شد، چند لحظه خيره به خودش نگاه كرد. لبخندي زد و با رضايت به چشمانش كه ريز شده بود نگاه كرد و آرام گفت: «ساعت يك ربع به هفت، من آرزو، با تاكسي سمند زرد رنگ به خانه برميگردم»

چشمهاي گشاد شده بغل دستي اش را از داخل آينه ديد. بي اعتنا خنديد و آينه را درون كيف گذاشت. چند تار مو را به داخل مقنعه برگرداند و دو ايستگاه جلوتر پياده شد.

 

* * *

 

جوي وسط كوچه مثل هميشه پر از آب كثيف و لجن بود. پلاستيكهاي آشغال كه از شب قبل مانده بود بدجوري بو گرفته بود و مهمانسراي مگسها شده بود.

كليد انداخت. دستگيره در را گرفت و با شدت به جلو كشيد و سريع كليد را چرخاند. از پله ها تند تند پايين رفت. به محض اينكه در را باز كرد، صداي كودكي  بلند شد: «چقدر دير آمدي. خيلي گرسنه هستم.» دخترك گوشه خانه نشسته بود و مشق مي نوشت.

كوله پشتي را كنار در انداخت و گفت: «از غذاي ديشب كه كمي مانده بود»

-         قبل از ظهر صادق همه اش را خورد. من فقط نان خوردم.

-         مامان چي؟

-         حالش خوب است. همه روز خواب بود.

داخل تنها اتاقك خانه شد. چراغ را زد. پيرزن نحيفي زير ملحفه جا به جا شد «آمدي؟» دختر جلو رفت. چين و چروكهاي پيرزن را نوازش كرد «ببخش دير شد»

پيرزن دست دختر ار پيدا كرد «يك ليوان آب بيار. هنوز قرصها را نخورده ام» دختر از جا جست «اي واي! هنوز نخورده اي؟»

رفت كه آب بياورد. از جلوي آينه 20 سانت در 30 سانت روي ديوار كه خواست عبود كند لحظه اي ايستاد. مقنعه اش را درآورد و در حاليكه موهايش را مرتب ميكرد با لبخند كمرنگي گفت: «ساعت 7:20 دقيقه، من صديقه، كلي كار دارم...»

 


شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥ , ٤:٤٩ ‎ب.ظ - رايا پيام هاي ديگران ()