آخرين بشقاب را داخل قفسه بالاي ظرفشويي گذاشت. شير آب را بست و دستهايش را تکاند.
- ـــ نوشتم
دستش را با پيش بندش خشک کرد و روي صفحه باز کتاب که کنار ظرفشويي بود گذاشت و گفت: «هوا» و به سمت کابينت رفت. کاسه چيني بزرگ را بيرون آورد. کشويي بيرون کشيد. رنده را برداشت و برد روي ميز کوچک گوشه آشپزخانه، کنار بشقاب سيب زميني هاي پوست کنده گذاشت.
- ــ بگو
برگشت و کتاب را از کنار ظرفشويي برداشت و نگاهي به هال انداخت. صداي تلويزيون توي گوشش پيچيد: «رئيس جمهور ديروز طي جلسه اي که با عده اي از ... » نگاهي به کتاب انداخت و گفت : «روز اول بهار» پسر کوچولو بازوي چپش را روي سنگ اوپن گذاشته بود. روي صندلي بلند، پشت اوپن، داخل هال و رو به آشپزخانه نشسته بود.
مرد روزنامه به دست روي کاناپه دراز کشيده بود.
کتاب را برد و گذاشت روي ميز و نشست. يک سيب زميني برداشت. آب تخم مرغهاي روي گاز قل قل ميکرد. سيب زميني را سرجايش گذاشت. صندلي را عقب داد و بلند شد.
- بعدي!
پسرک مداد را فرو کرده بود گوشه لبش. کتاب را نگاه کرد «کشاورزان» زير تخم مرغها را کم کرد و دوباره رفت سراغ سيب زميني ها.
- اِ ! مامان پاک کنم افتاد.
- خب پاشو برش دار
- آخه افتاد تو آشپزخونه، طرف تو
سيب زميني به دست برگشت. پسرک روي صندلي پشت اوپن بلند شده بود و تقريبا خوابيده بود روي سنگ اوپن: « اوناهاش! کنار يخچال »
يک نگاه به پاک کن کرد، يک نگاه به سيب زميني و يک نگاه هم به روزنامه اي که روي کاناپه ورق خورد. صداي تلويزيون خيلي بلند بود «قيمت سکه تمام بهار آزادی در بازار طلاي امروز...» نفسش را با حرص بيرون داد. يک قدم بلند برداشت. خم شد و لحظه اي بعد پاک کن به دست راست ايستاد. پاشنه پاي راست از روي دسته کاناپه بلند شد و روي مچ پاي چپ افتاد. پاک کن را روي اوپن گذاشت. برگشت به سمت ميز برود که صداي تلفن بلند شد.
پسر بچه گفت: « بگو »
صندلي را بيرون کشيد.
روزنامه گفت: « تلفن »
به سرعت روي پاشنه چرخيد و زل زد به روزنامه. اين بار پاي چپ بلند شد و روي مچ پاي راست قرار گرفت.
پسر تندي از روي صندلي پريد پايين «من برميدارم» و به سمت تلفن رفت.
- الو
زن دستش را روي پشتي صندلي گذاشت و فشار داد: «حداقل صداي اون تلويزيونو کم کن» يک ورق روزنامه پايين افتاد «کنترل پيش من نيست، خودت بيا کمش کن»
بچه برگشت و به زحمت خودش را روي صندلي بالا کشيد «اشتباه بود ... خب بگو» همانطور که قدمهايش را به زمين ميکوبيد از آشپزخانه خارج شد و رفت تلويزيون را خاموش کرد. براي اولين بار روزنامه کنار رفت و مرد گفت: « اِ ، چرا خاموشش کردي؟ ميخواستم هوا رو گوش کنم» بي آنکه چيزي بگويد به آشپزخانه برگشت.
مرد چند لحظه همانطوري نگاهش کرد: « مرسي واقعا! »
خواست پايش را داخل آشپزخانه بگذارد چشمش به تقويم چسبيده به يخچال افتاد. از ذهنش گذشت « فردا...! » دندانهايش را بهم فشرد و زير لب گفت: «امکان نداره! ديگه نه!»
- ما - مان - لط- فاً - ب - گو
به سمت ميز رفت « بعضي » نشست. يک سيب زميني روي رنده حرکت کرد. با خودش تکرار کرد: « نه، نه، نه، ديگه نه! اون قرارداد باطله! خيلي وقته که باطله. تا کي ميخواي هر سال به خودت و اون دروغ بگي؟ چرا؟ چون جرأتشو نداري که راستشو بگي. امسال ديگه بايد تمومش کني! »
- نوشتم
سيب زميني را پرت کرد داخل کاسه. لبهايش را جمع کرد. ابروهايش در هم رفت و نگاهش رفت روي کتاب. «صداي فرشته» کاسه را عقب داد. آرنج هايش را گذاشت روي ميز و پيشاني اش را تکيه داد به دستهايش.
- مامان «صدايم» رو با کدوم سين مينوشتن؟
خنده اش گرفت « با کدوم سين؟ با سين دو نقطه»
پسر بچه خيلي جدي سرش را تکان داد و گفت: « نه » با زحمت از روي صندلي پايين آمد. دفترش را برداشت و دويد سمت زن.
- نگاه کن، خانوممون سين دو نقطه يادمون نداده. يکيش اين شکليه، يکيش هم اين شکلي. تازه نقطه هم ندارن. با مال زمان شما فرق ميکنه!
جاي خالي دندانهاي جلويي فک بالايش خودنمايي ميکرد. دستش را برد و موهاي جلوي پيشاني اش را کنار زد. بوسه اي از گونه هاي گرد و تپلش گرفت و گفت: «آقا با سواده ي گلم، اسم اين هست سين، اسم اين يکي هم هست صاد. صدا رو هم با اين يکي مينويسن»
پشت گردنش را خاراند «آهان» بعد يکهو انگار ياد چيزي افتاده باشد گفت: «ماماني! تند تند بگو ديگه، من مشقاي رياضي مم مونده. ساعت خوابم ميگذره ها» لپش را کشيد و با صداي نسبتا بلندي گفت: «ماماني! مي بيني که مامان چقد کار داره. برو بگو بابايي تند تند بهت بگه»
صداي خش خش روزنامه آمد. روزنامه ها روي زمين ولو شد. مرد برخاست و گفت: «بچه اي که مامان داره، باباش بهش ديکته نميگه.» از جلو آشپزخانه گذشت و رفت سمت چوب لباسي کنار در «ميرم سيگار بکشم»
بعد يکهو برگشت. لبخندي زد و گفت: «راستي! ميدوني فردا چندمه؟»
زل زد در چشمان مرد «آره»
يک ابروي مرد بالا رفت. تکيه داد به يخچال: «خب! پس کو ديگ و برنج و زعفرونت؟»
تمام وجود زن گر گرفت (اين دفعه ديگر بايد بگويي! بايد در چشمانش نگاه کني و حرف دلت را بزني) زل زد به سيب زميني هاي رنده شده.
ريه هايش پر شد. خالي شد. چشمهايش بسته شد. فشرده شد. باز شد.
بلند شد. آمد جلوی مرد ايستاد «درست نميکنم! ديگه درست نميکنم»
چشمهاي مرد تنگ شد. سرش کمي کج شد: «براي چي؟»
مکث کرد. پلکي زد: «براي اينکه ديگه دليلي نداره»
مرد نفس عميقي کشيد و با شدت آن را بيرون داد. لبهايش را جمع کرد و چند لحظه همانطوري نگاه کرد. بعد گفت: «منتظر بودم! چند ساله که منتظر شنيدن اين جمله بودم»
رويش را برگرداند و از آشپزخانه خارج شد.
زن هنوز ايستاده بود. در ورودي خانه باز شد ... و بسته شد.
نشست روي صندلي و خيره شد به سوراخهاي رنده.
- مامان بيام همين جا بنويسم؟
نگاهش از سوراخ رنده بلند شد و روي صورت کودک ثابت شد. پسر بچه کف دستش را جلوي صورت زن تکان داد «بيام؟»
چند بار پلک زد. بعد نگاهش حرکت کرد. از کودک به دفتر و از دفتر به کودک « تا همين جا بسه واسه امشب»
- نه! هنوز يه درس مونده. خانوممون گفته...
- باشه، باشه. تو برو مشقاي رياضي تو بنويس بعد بيا بقيه شو بگم، خب؟
پسر مدادش را فشار داد گوشه لبش «باشه» و قدم زنان به سمت اتاقش رفت.
آرنجش را گذاشت روي ميز و سرش را به دستش تکيه داد. داشت يکي از سنگهاي کف آشپزخانه را نگاه ميکرد (... خب واسه منم مهم نيست! اصلا هم مهم نيست!)
چند لحظه گذشت. شايد هم چند دقيقه. شايد هم چندين دقيقه...
بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت. در کتابخانه کوچک را باز کرد. جايش را خوب به خاطرداشت. ديوان حافظ، داخل جلد چرمي، کاغذ A4 تا شده...
تاي کاغذ را باز کرد. چقدر آن روزها دور بودند. چقدر همه چيز آن روزها محو و تار بود...
کلمه هاي قرمز رنگ به زور خودنمايي ميکردند « امروز ... مهمترين و قشنگترين روز عمرمان ... ما، خوشبخت ترين زوج روي زمين ... تا هر زماني که ذره اي از اين خوشبختي را حس کنيم ... شکرانه ... هر سال ... نذر... وسعمان ... خيرات»
بعد چشمش لغزيد روي دو لکه خون که پايين برگه به شکل اثر انگشت درآمده بود. پوزخند زد، تلخ!
چهار زانو نشست روي زمين. چشمهايش روي کاغذ ثابت مانده بود...
چند لحظه، شايد چند دقيقه، شايد هم چندين دقيقه...
دو دستش را گذاشت دو طرف کاغذ بعد - مثل خودش و او - هر دستش يک طرف رفت. يکي شمال، يکي جنوب و بعد... صداي پاره شدن کاغذ...
دوباره...
دوباره...
دوباره...
خرده هاي کاغذ را از روي زمين جمع کرد. برخاست. از اتاق خارج شد. داخل هال بوي سوختگي مي آمد. به طرف آشپرخانه رفت. تخم مرغها سياه شده بودند. کاغذ ها را ريخت داخل سطل زباله. با دستگيره کاسه را از روي گاز
برداشت و خالي کرد روي خرده کاغذها.
از آشپزخانه خارج شد.
روزنامه ها زير پايش خش خش کردند.
افتاد روي کاناپه.
دلش يک جوري شده بود. گوشه چشمش سوخت. يک چيزي توي گلويش گير گرده بود، يک چيزي که ميگفتند سه حرف دارد... ب ... غ ...
حرف سومش چه بود؟
چشمهايش را بست. يک چيزي مژه هايش را گرم و مرطوب کرد. بعد راه باريک نمناکي از کنار چشمها حرکت کرد روي صورت. دستش را آورد جلو ي دهانش. روي انگشتهايش را بوسيد.
انگشتهايش را گذاشت روي گونه اش. چند لحظه نگه داشت. آنوقت آرام کشيدشان تا کنار چانه. اين بار پشت انگشتهايش را گذاشت روي گونه اش و آرام حرکت داد. بالا، پايين ، بالا , پايين... چقدر لطيف بودند!
راههاي گرم و خيس از کنار چشم روي صورتش حرکت ميکردند. چانه اش يواشکي ميلرزيد. دستش را پشت سرش برد و کش سر را بيرون کشيد. موهاي بلندش ريختند روي صورت و دور گردنش. دستش را روي موهايش کشيد. چقدر نرم بودند!
لب پايينش را بالا داد. چانه اش بيشتر از قبل ميلرزيد. کاناپه خيس شده بود...
* * *
کمي جابه جا شد. انگار... انگار کسي بوسه اي از گونه اش گرفت. چقدر لذت بخش! انگار ... انگار دستي صورتش را نوازش ميکرد. چقدر رويايي! دستش را بالا برد و روي آن گذاشت. دستي لطيف و مهربان، هرچند کوچک. آرام پلک هايش را گشود.
- ماماني خوشگلم ... پاشو برو سر جات بخواب
دندانهايش انگار داشتند در مي آمدند. به ساعت نگاه کرد. نه و نيم بود «تو چرا نخوابيدي؟»
- الان ميخواستم بخوابم. تو ام برو تو تختتون. يادته اون روزي بدنت درد گرفته بود اينجا خوابيدي؟
با پشت انگشت سبابه اش گونه لطيف کودک را نوازش کرد «باشه عزيز دلم»
دستش روي صورت کودک ثابت ماند «بابا اومد؟»
- آره
موهاي پسرک را از پيشاني اش کنار زد.
- رفت خوابيد
نگاهش خزيد روي اسليمي هاي فرش.
- دستتو بده به من، پاشو
دستش را داد به پسرش و بلند شد نشست. يکهو دستش را زد روي پيشاني اش «آخ! بقيه ديکته تو نگفتم!»
- اشکال نداره! من به خدا گفتم يه کاري کنه فردا خانوممون مشقاي ديکته مونو نبينه.
خنديد. پسرک هم خنديد.
- آفرين ماماني! پاشو بريم بخوابيم
روزنامه ها هنوز روي زمين بودند. سيب زميني ها هم روي ميز آشپزخانه.
چراغها را خاموش کرد.
- شب به خير ماماني
پيشاني اش را بوسيد « شب به خير گلم »
پايان
* کلمه های ديکته از کتاب فارسی جديد اول دبستانه! با مال زمان شما فرق داره!!